شيخ ذبيح الله محلاتى
353
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
جاى برخواست و دست اسماعيل گرفته از مجلس بيرون برد و گردن او را بزد و فرمان داد تا خانه او را غارت كردند و يك پسر او را هم بكشتهاند امام حسن از آنجا بكوفه رفت و زيارت پدر كرد و بمدينه رفت معاويه ديگرباره زهر بمروان فرستاد با سوده الماس مروان زهر و الماس بجعده فرستاد با عطاى فراوان و تجديد عهد اين وقت جعده خود را بياراست و نزد حسن عليه السّلام آمد و در دل خود گفت كه اگر كنيزكان و خواهران آن حضرت بيدارند مىگويم مرا بيش از اين تاب مفارقت حسن نباشد و اگر در خواب باشد كار خود بسازم آن لعينه نردبامى بر بام خانه نهاد و به بالا رفت و جمله را خفته ديد و سر كوزه را ديد مهر كردند چه آنكه احتياط مىكرد آن حضرت از ترس غدر جعده آن ملعونه سوده الماس بر سر كوزه افشاند و دست ماليد تا آن زهر فرورفت پس برخواست و پائين آمد و نردبام را پنهان كرد و بجاى خود برگشت امام حسن بيدار شد و كوزه را سر به مهر خود ديد چون شربتى از آن آب آشاميد درد در دلش پيدا شد فرياد برآورد و برادرش حسين عليه السّلام را طلبيد و امامت مؤمنان و شريعت را بدست او سپرده و فرمود من مىدانم چه كسى مرا زهر داده است و چگونه بوده است اما زنهار كه كسى را نرنجانى و از براى من خون كسى را نريزى و چون من از دنيا بروم مرا غسل بده و كفن بنما سپس مرا بروضه جدم ببر و اگر نگذارند كه آنجا مرا دفن كنى در بقيع مرا نزد جدهام فاطمه بنت اسد دفن بنما اين وقت خواست حضرت حسين كه از آن كوزه آب بنوشد حسن عليه السّلام كوزه را از او گرفت و بر زمين زد و بشكست و بوقت صبح بجوار رحمت حق پيوست و چنان كه وصيت فرموده بود حسين عليه السّلام بعد از غسل و كفن برادر عزم كرد كه او را بروضه رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آورد مروان از لشكر خلق كثيرى فراهم نموده و بعايشه فرستاد تا بر استرى سوار شود و در ميان لشكر بايستد عايشه اجابت كرده بر استرى سوار شد و در لشكر جا